<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-18120507</id><updated>2011-11-21T06:17:12.333+03:30</updated><title type='text'>اتاق نني</title><subtitle type='html'>اينجا اتاق شخصي منه (نني)و قراره که همدیگه رو بهتر بشناسیم</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://naniroom.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18120507/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://naniroom.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Ramin Daneshmand</name><uri>https://profiles.google.com/104137295511862036805</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh5.googleusercontent.com/-Qv_xIQxnnho/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAV2k/O7dLT5GmXpw/s512-c/photo.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>14</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18120507.post-113743675152902557</id><published>2006-01-16T22:05:00.000+03:30</published><updated>2006-01-16T22:34:10.810+03:30</updated><title type='text'>اردبيل</title><content type='html'>&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ساعت 3بعداز ظهر بود رسیدم اردبیل. یه چمدون برای یه روز با خودم برده بودم قد خودم. توش 500 تا پلیور یقه اسکی و شلوار گرم کن و شال و... بود که مطمئن بودم وقت نمی کنم بازشون کنم چه برسه بپوشمشون. عادتمه دیگه و ترک عادت هم مرض میندازه تو جونم. به هر حال ما که رنگ چمدون رو هم ندیدیم انداختیمش رو کول همسفرم سرپرست طرح پروژه های اردبیل و مثل خانوما کیفمو گرفتم دستمو و  جلو تر  راه می رفتم و اون بدبختم پشتم میومد. هر 3 ساعت یه بارم یه تعارف خشک و خالی می کردم:مهندس زحمتتون شد. بماند که بدمم نمی اومد یه حال اینطوری بهش بدم.&lt;br /&gt;اینقدر هوا سرد بود که ترجیح دادم بچپم تو هتل. خدایا حالا چیکار کنم تا شب. تو لابی هتل یکم با سرپرست کارگاه خودمون یه گپی زدم و با هم گزارشا رو یه نگاهی انداختیم و تازه ساعت شد 4. با خودم فکر کردم یه 2 ساعت دیگه گزارشا رو بخونم یه یه ساعتی هم کتاب و...بعدش چی؟ شال و کلاه کردم تو اون سرما برم چهار راه امام خمینی هم یه دوری بزنم باد به کلم بخوره، هم برای موشه عسل بخرم و هم یه آش دوغی بزنم تو رگ.&lt;br /&gt;سوار تاکسی شدم گفتم چهارراه. راننده تاکسی با اون لهجه غلیظ ترکیش گفت. آبجی چهارراه که دو قدم اونورتره. تجربه بهم ثابت کرده بود که مقیاس طول تو شهرستان با تهران زمین تا آسمون فرق می کنه دو قدم اونا حدودا می شه دو کیلومتر ما. بدون توجه به حرفش سوار شدم. از همین قسمت فهمید فارسم و سر حرفو باز کرد. یادم نیست کجا ولی از دهنم پرید و گفتم: پس اردبیل شهر کوچیکیه.&lt;br /&gt;یارو یکم مونده بود بزنه رو ترمز و منو پرت کنه بیرون. رگای گردنش طوری زد بیرون انگار که بهش فحش خواهر مادر دادم.&lt;br /&gt;-نه آبجی کوچیچه یعنی چه؟ اینجا یه زمانی چهارراه فقط چهارراه بود (؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!)...اینجا هم شهرش بزرجه هم آدماش بزرجن اینجا شهریه که هر چی گوزارش می اوفته همین که بادش بهش خورد یا ریس جمپور می شه یا ورزشکار و ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه دوقدم(!!!!!) تموم شد و رسیدیم سر چهارراه. یه طرف چهارراه پر بود از مغازه های عسل فروشی.یه دور سریع ازجلوی همشون رد شدم و رفتم تو ترتمیز ترینشون&lt;br /&gt;-آقا یک کیلو عسل طبیعی خیلی خوب می خواستم.&lt;br /&gt;طرف هم بعد از اینکه کلی تبلیغ عسل 100درصد طبیعی که بنا به گفته خودش محصول خودش بود(؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!) و کرد&lt;br /&gt;یه قاشق غذاخوری یه بار مصرف کرد تو دبه و داد دست من.&lt;br /&gt;-آقا چی کارش کنم (بعد از اون حرفا خیلی خودمو کنترل کردم به یارو نگم هاچ زنبور عسل!!!)&lt;br /&gt;-بخور خانوم بیبین چه عسلیه&lt;br /&gt;من که با دیدن اون همه عسل تو دستم داشتم کهیر می زدم نوک انگشتمو زدم تو قاشق و با بی میلی مزه مزه کردم(آخه عسل دوست ندارم) غافل از اینکه عسله از قاشق داشت شره می کرد رو مانتو و کفش و کف مغازه و خلاصه داشتم گند می زدم به خودمو و به مغازه یارو&lt;br /&gt;آخ مانتوم... قاشقو انداختم تو سطل آشغال.از بس هوا سرد بود حتی اگه کلاغ هم  کارخرابی می کرد رو فرق سرم حاظر نبودم دستمو زیر آب سرد دستشویی مغازه ببرم و خودمو تمیز کنم.با دستمال کاغذی یکم ماست مالی که چه عرض کنم .. مالیش کردم عسلو خریدم و اومدم بیرون.&lt;br /&gt;یه چمدون 20 کیلویی با خودم اورده بودم به عقلم نرسیده بود یه مانتوی اضافی با خودم بیارم. حالا با اون مانتوی کر و کثیف که یه عالمه خرده دستمال کاغذی چسبیده بود بهش فردا باید می رفتم جلسه اونم با کارفرما .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بوی آش دوغ که بهم خورد هان مانتو و جلسه و ... همه چی از یادم رفت.مغازه کر و کثیفی بود عین خودم ولی شلوغ بود.&lt;br /&gt;نشستم پشت میز. میز بغلیم یه دختر وپسر نشسته بودن که از سر و کلشون لهجه می بارید. معلوم بود نامزدی، عقدی چیزی بودن. با خودم فکر کردم اگه نبودن که الان داداشای دختره پسررو دو شقه کرده بودن.به نازمت تهران.بععععله دختره حلقه داشت.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; یارو آش دوغ گذاشت جلوم. اه پس نون بربریش کو؟یه نیگا کردم رو میزای اطراف دیدیم برای کسی نون نذاشته ولی من نون می خواستم آش دوغ بدون نون بربری! امکان نداشت. با خودم گفتم اگه ترکا هم بربری و ترک کرده باشن من یکی نمی کنم.&lt;br /&gt;برای اینکه کسی نفهمه چقدر ترکم (؟)رفتم نزدیک کسی که دیگ آش و هم می زد و یواش گفتم آقا یه یه تیکه نون بربری داری. یارو هم نامردی نکرد و خطاب به حسن آقا که طبقه بالا بود داد زد :&lt;br /&gt;-حسن یه بربری بده آبجی&lt;br /&gt;ای بترکی! تنها که اومده بودم کم تابلو بودم طرف هم بدجوری بیل بوردم کرد. دیدم دارم ضایع می شم گفتم بذار این همه آدم که زل زل دارن نگام می کنن حداقل خیال کنن ترکم بلند گفتم: الرز آقرماسن( تنها چیزی که بلد بودم یعنی متشکرم) نون بربریو گرفتم نشستم سر جام. اون لهجه احهقانه فارسی با اون عبارت غلط غلوط ترکی که بلغور کرده بودم باعث شد که سرمو تا آشه و بربریه تموم نشدن بلند نکنم و با عجله آشو ببلعم تا هر چه سریعتر بزنم به چاک. پاشدم که برم چشم افتاد به میز بغلیم که اون دو تا کفتر چایی نشسته بودم دیدم اه نخودای آشه ته کاسه مونده و هیچکدوم نخوردن. میز پشتیم هم همین طور. ای دل غافل اینقدر تند تند خورده بودم که تموم نخودا رو درسته قورت داده بودم و نفهمیده بودم نپختن. ای خدا اگه نصف شب دل درد بگیرم کی به دادم می رسه.&lt;br /&gt;تو راه برگشت چند بار موبایل موشه و محل کارشو گرفتم ولی هیچکس جواب نمی داد.&lt;br /&gt;ما که فکر بد نکردیم حالا اگه شما خواستین بکنین جلو جلو بگم اصلا مجوزشم داده بودم تا چشم حسود درآد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;خلاصه رسیدم هتل و غرق در نگرانی ... نکنه تصادف کرده باشه، یعنی موبایلشو جایی جا گذاشته و... کلید و انداختم تو قفل اه چرا باز نمی شه.کیف و عسلی که خریده بودم و تالاپی پرت کردم رو زمین و چارچنگولی افتادم رو قفل و کلید و دستگیره. یه لحظه شک کردم نگاه کردم به کلیدم نه درست بود 241 صدای تلویزیونم میومد( تلویزیون رو موقع رفتن خاموش نکرده بودم) دستمو گذاشتم رو دستگیره به هوای اینکه نکنه در رو اصلا قفل نکردم که در باز شد و یه آقا با زیر شلواری و زیرپوش دم در ظاهر شد.&lt;br /&gt;من که اصلا تو حال و هوای خودم نبودم یه جیغ خفنی کشیدم و به فاصله کمتر از یه ثانیه بعد از من  آقاهه هم یه صدای ناهنجاری از دهنش در اومد که معلوم بود بیچاره هم بدجوری ترسیده هم غافلگیر شده.&lt;br /&gt;یکم به خودم اومدم و تازه دوزاریم افتاد که چه گندی زدم و با تته پته از یارو معذرت خواهی کردم. اون بدبختم یه خنده زورکی کرد و در و بست. صدای بسته شدن در تازه حالمو جا آورد .آخ چقدر خنگم شماره اتاق به اون گندگیو ندیدم اونجا اتاق 240 بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی تخت لم داده بودم و داشتم کتاب می خوندم موشه هم چند دقیقه قبلش زنگ زده بود و خیالم راحت شده بود. با خودم فکر می کردم این راننده تاکسیه هم بد نمی گفت ها هر کی آب و هوای اینجا به کلش می خوره یه چیزی می شه ولی چیز داریم تا چیز!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120507-113743675152902557?l=naniroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://naniroom.blogspot.com/feeds/113743675152902557/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18120507&amp;postID=113743675152902557&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18120507/posts/default/113743675152902557'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18120507/posts/default/113743675152902557'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://naniroom.blogspot.com/2006/01/blog-post_16.html' title='اردبيل'/><author><name>Ramin Daneshmand</name><uri>https://profiles.google.com/104137295511862036805</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh5.googleusercontent.com/-Qv_xIQxnnho/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAV2k/O7dLT5GmXpw/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18120507.post-113727517791555556</id><published>2006-01-15T01:12:00.000+03:30</published><updated>2006-01-15T01:16:17.926+03:30</updated><title type='text'>دلتنگي</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;فردا دارم می رم ماموریت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;نه دفعه اولمه که می رم ماموریت ، نه دفعه اولمه که دارم از موشه دور می شم. ولی حال و هوای موقعی و دارم که موشه اوایل خرداد امسال چند روزی رفت یه مسافرت کاری. خیلی دلم براش تنگ شده بود. اصلا دل و دماغ خونه اومدن نداشتم. وقت گذرونی می کردم که زمان فقط بگذره چه جوریش برام مهم نبود.  دیگه نه الواتی بعد از شرکت حال می داد نه ایروبیکی که همیشه آرومم می کنه. حتی بچه های شرکتم متوجه بدخلقیام شده بودن  و برام دست می گرفتن. یادمه یه بار به موشه پیشنهاد دادم برای درس خوندن تنها برم یه کشور دیگه تا راحتتر بهم ویزا بدن. اولین سوالی که از خودم پرسیدم این بودکه بدون موشه می تونم چند سال تنها زندگی کنم یا نه. اونموقع محکم پیش خودم گفتم آره هر پیشرفتی سختیای خودشم داره.ولی الان وقتی دوباره این سوال از خودم می پرسم به این نتیجه می رسم که هیچ پیشرفتی به یه لحظه جدا شدن از موشه نمی ارزه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;حیف که مثل پسر بچه هایی که بعد ازشیطنتهای  روزانشون بیهوش می شن و صدای نفسای عمیقشون تو فضا می پیچه خوابیدی وگرنه همین الان بیدارت می گردم و بهت می گفتم که حتی یه لحظه دوریت چقدر برام سخته&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;دوست دارم موشه &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120507-113727517791555556?l=naniroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://naniroom.blogspot.com/feeds/113727517791555556/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18120507&amp;postID=113727517791555556&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18120507/posts/default/113727517791555556'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18120507/posts/default/113727517791555556'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://naniroom.blogspot.com/2006/01/blog-post_15.html' title='دلتنگي'/><author><name>Ramin Daneshmand</name><uri>https://profiles.google.com/104137295511862036805</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh5.googleusercontent.com/-Qv_xIQxnnho/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAV2k/O7dLT5GmXpw/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18120507.post-113710513869007629</id><published>2006-01-13T01:58:00.000+03:30</published><updated>2006-01-13T02:04:33.973+03:30</updated><title type='text'>مداد رنگی</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;آدما مثل مداد رنگین و دفتر ذهن همدیگه رو با یه رنگی نقاشی می کنن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;بعضیا&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color:#ffcc00;"&gt; &lt;b&gt;زرد&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;، بعضیا &lt;b&gt;&lt;span style="color:blue;"&gt;آبی&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;، بعضی ها &lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:red;"&gt;قرمز&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; و بعضی ها هم &lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:black;"&gt;سیاه&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;. یه سری هم مثل مداد سفید میان و میرن بدون اینکه ردی از خودشون باقی بذارن.من تو دفتر ذهنت چه رنگیم؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;همیشه &lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:green;"&gt;سبز&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; باشید&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120507-113710513869007629?l=naniroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://naniroom.blogspot.com/feeds/113710513869007629/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18120507&amp;postID=113710513869007629&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18120507/posts/default/113710513869007629'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18120507/posts/default/113710513869007629'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://naniroom.blogspot.com/2006/01/blog-post_113710513869007629.html' title='مداد رنگی'/><author><name>Ramin Daneshmand</name><uri>https://profiles.google.com/104137295511862036805</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh5.googleusercontent.com/-Qv_xIQxnnho/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAV2k/O7dLT5GmXpw/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18120507.post-113710042359079607</id><published>2006-01-13T00:41:00.000+03:30</published><updated>2006-01-13T00:43:43.593+03:30</updated><title type='text'>درخت پر شاخه</title><content type='html'>&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:Tahoma;"&gt;بعضی یا میگن وقتی یه کاریو شروع کردی باید ادامه اش بدی و تا آخرش بری.حالا می خواد درس خوندن باشه یا یه رشته ورزشی یا هنری یا ...&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:Tahoma;"&gt;اما من هیچوقت دوست نداشتم که خودمووقف یه کار یا یه چیز بکنم. به نظرم وقتی این همه چیز تو دنیا برای تجربه کردن هست چرا آدم باید خودشو محدود کنه و ببنده. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:Tahoma;"&gt;وقتی برمی گردم به عقب می بینم که خودمو نخود هر آشی کردم و به نظریه عده از این شاخه به اون اخه پریدم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:Tahoma;"&gt;اما هنوز خیلی چیزای دیگه هست که دلم می خواد برای یه بارم که شده تجربشون کنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:Tahoma;"&gt;وقتی دبستان میرفتم عشقم این بود که مبصر کلاس باشم یا سرگروه ریاضی یا مامور انتظامات. چون درسم هم خوب بود همیشه نفر اول مدرسه بودم و طبعا همه کاره و هیچ کاره تا جایی که معلم کلاس چهارمم چون کلاس و ول می کرد به امان من و خدا و می رفت دنبال کارای شخصیش دادگاهی شد. چون اصلا جنبه کار گروهی نداشتم تو هیچ کلاس فوق برنامه ای دووم نمی اوردم. تموم انرژیمو صرف استثمار و استبداد می شد از خواهر و برادر گرفته تا دوست و پسر عمه و دختر خاله. به زور حرف خودمو به کرسی می نشوندم و به هر کسی که از اوامرم سرپیچی می کرد رحم نمی کردم. حتی به نزدیکترین کسام. یادمه سال سوم یا چهارم بودم معلم تربیتیمون ازصمیمی ترین دوستم خواست که بهش تو درست کردن کارتای کتابخونه کمک کنه. این موضوع برام قابل هضم نبود که کسی به جز من برای انجام کاری انتخاب بشه. بلایی به سر دوست بیچارم اوردم که مامانش زنگ زد خونمون و با مامانم کلی سر این موضوع صحبت کرد که نصیحتم کنه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:Tahoma;"&gt;سال پنجم دبستان برای ثبت نام آزمون تیزهوشان 500 یا 1000 تومان می خواستن ناظممون اومد گفت شماها که قبول نمی شین برای چی پول باباهای بیچارتونو دور می ریزین. اینقدر به من بر خورده بود که تصمیم گرفتم قبول شم و شدم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:Tahoma;"&gt;تو راهنمایی و دبیرستان دیگه من فقط تافته جدا بافته نبودم. اونجا پر بود از تافته های جدا بافته. به خاطر همین مجبور شدم یه کم دست و پامو جمع کنم اولش برام خیلی سخت بود که مثلا من ترم 3 کانون زبان باشم وبغل دستیم ترم 5 ولی به مرور انحصارطلبیم تعدیل شد و تونستم انرژیمو صرف چیزای دیگه بکنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:Tahoma;"&gt;توی سالای دبیرستان یه دوره تاتر با چیستا یثربی گذروندم و تو چند تا تاتربازی کردم. سناریوی چند تا انیمیشن کوتاه رو نوشتم و که یکیش تو مدرسه اول شد و با کارگردانی خودم ساختیمش و تو کانون فکری کودکان و نوجوانان فیلمبرداریش انجام شد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:Tahoma;"&gt;یه دوره رفتم کلاس طراحی و خیلی پیشرفت کردم ولی حوصلم خیلی زود سر رفت و ولش کردم. از سال سوم راهنمایی حرفه ای افتادم تو خط بسکتبال و تا سال سوم دبیرستان تو یکی از تیم های دسته اول باشگاهی بازی می کردم و تو دوره دانشگاه هم لیسانس هم فوق لیسانس تو تیم دانشگاه بودم. یه دوره هم تو مسابقات بدمینتون دانش آموزی بازی کردم و تو منطقه اول شدم. جزو 5 نفر انتخابی از مدرسه برای تیم تیراندازی ملی بودم ولی برای تمریناش نرفتم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:Tahoma;"&gt;دوره دانشجویی دوره الواتی بود. یه مدت افتادم تو کار کر. عضو انجمن کر دانشگاه شدم و با یه عده دیگه برای اجرای فاتتزی کرال بتهوون انتخاب شدیم و رفتیم توگروه کر تالار وحدت و یه کنسرت با ارکستر سمفونیک تهران برگزار کردیم. با موشه تو همین دوران آشنا شدم و افتادم تو خط سرور زدن و تولید کردن کارتای اینترنتی.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:Tahoma;"&gt;اسکی روهم با موشه شروع کردم وچند سال قبل افتادم تو خط ایروبیک که تا حالا ادامش دادم ولی هیچوقت وقت نکردم برم دنبال کارت مربی گری.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:Tahoma;"&gt;همیشه دوست داشتم صخره نوردی و موج سواری یاد بگیرم که تا حالا فرصتش پیش نیومده.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:Tahoma;"&gt;این اواخرم افتادم تو خط زبان یاد گرفتن. یه کم آلمانی خوندم ولی منصرف شدم و الان دارم فرانسه می خونم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:Tahoma;"&gt;تازه کلی شاخه دیگه هست که هنوز روش نپریدم!!!نظر شما چیه؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120507-113710042359079607?l=naniroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://naniroom.blogspot.com/feeds/113710042359079607/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18120507&amp;postID=113710042359079607&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18120507/posts/default/113710042359079607'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18120507/posts/default/113710042359079607'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://naniroom.blogspot.com/2006/01/blog-post_113710042359079607.html' title='درخت پر شاخه'/><author><name>Ramin Daneshmand</name><uri>https://profiles.google.com/104137295511862036805</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh5.googleusercontent.com/-Qv_xIQxnnho/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAV2k/O7dLT5GmXpw/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18120507.post-113709976183482446</id><published>2006-01-13T00:30:00.000+03:30</published><updated>2006-01-13T00:32:41.846+03:30</updated><title type='text'>می خوام بترکونم</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:Tahoma;"&gt;یکم تنبل شدم دیگه بلاگم داره کم کم واقعا می میره، الانم که بلاگ "جان" حس حسادتم و قلقلک داده وقت خوبیه برای ترکوندن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:Tahoma;"&gt;فکر کنم حتی" اردیبشت هم دیگه نیمیام ببینمت " هم ازم قطع امید کرده!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120507-113709976183482446?l=naniroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://naniroom.blogspot.com/feeds/113709976183482446/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18120507&amp;postID=113709976183482446&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18120507/posts/default/113709976183482446'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18120507/posts/default/113709976183482446'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://naniroom.blogspot.com/2006/01/blog-post.html' title='می خوام بترکونم'/><author><name>Ramin Daneshmand</name><uri>https://profiles.google.com/104137295511862036805</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh5.googleusercontent.com/-Qv_xIQxnnho/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAV2k/O7dLT5GmXpw/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18120507.post-113493916540680352</id><published>2005-12-19T00:15:00.000+03:30</published><updated>2005-12-19T00:22:45.423+03:30</updated><title type='text'>نني نيمه جون</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;خیلی وقته چیزی ننوشتم نه من نه موشه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;به قول تنها مشتری وبلاگم من ننی نیمه جون، با همین نصفه جونی که برام باقی مونده می خوام امشب زورکیم که شده یه چیزی بنویسم. اینطوری بگم امشب نه سوژه ای دارم  نه مطلب قابل تعریف کردن و شنیدنی ای نه خاطره ای، هیچی و هیجی فقط می خوام یه متن به بلاگم اضافه کنم (هنوزسه خط بیشتر نشده حداقل باید یه یکی دو پاراگراف بشه) آهان ! چه مطلبی مهمتر و جالبتر از خودم! بهتره یه کم به خودم گیر بدم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;امروز بعد از دو هفته رفتم یکی از دوستامو دیدم که 4 ماه پیش تموم اوقات فراغتمو با اون می گذروندم یعنی روزی 3 یا 4 ساعت!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;داشتم به این فکر می کردم که سرنوشت این دوستیمم داره مثل سرنوشت دوستیای سابقم می شه. بعد از یه مدت اینقدر ازش دور می شم که دیگه حتی برای 1 ساعت تو یه ماهم حرفی برای گفتن بهش ندارم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;دوستای زیادی داشتم ولی سابقه دوستییام به طور پیوسته بیشتر از 2 سال نشده. دوستیو که عروسیم دعوت کرده بودم سالگرد ازدواجم دعوت نکردم و اونی که تو مهمونی سالگرد ازدواجم بود تو عروسیم نبود. مسخرست نه؟ نمی دونم چرا دلم می خواد امشب چیزای مسخره بنویسم افکار مالیخولیایی!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;اصلا دوست به کی می گن؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;یعنی کسی که به آدم خیلی نزدیکه و از خم و چم زندگی آدم خبر داره و آدم باهاش بتونه درددل کنه؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;هیچوقت دلم نخواسته کسی رو داشته باشم که دائم براش درددل کنم. از چیزای پیش پا افتاده گرفته تا ....مثلا برعکس خیلی یا که مخ خونواده یا شوهر یا دوستشونو با تعریف کردن سیر تا پیاز کارهایی که تو طول روز انجام دادن ترید می کنن عادت ندارم راجع به روزم حرف بزنم. مگه اینکه اتفاق خیلی خاص یا جالبی افتاده باشه. یا تموم این سه سالی که با موشه دوست بودم هیچ احد الناسی حتی نمی دونست که من روابطم با موشه کی حسنست و کی شکراب چه برسه به اینکه چند دفه و یا کیا همدیگرو می بینیم و چی بهم می گیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;یا کسی که پایه همه کارای آدم باشه؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;از وقتی یادم می آد همیشه 500 تا پایه متفاوت برای کارای متفاوت داشتم. پایه سینما، پایه ورزش، پایه الواتی، پایه کدبانو بازی و پایه درس خوندن، پایه خل بازی، پایه مسافرتای دوران مجردی، پایه حالهای متاهلی... ولی به ندرت پیش اومده که یکی پایه بیشتر از یه چیز باشه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt; یا کسیکه روزی 18 ساعت ببینیش و روز و شب خونش هم تلپ شی؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;اگه طرفم آدم خیلی مهیجی هم باشه نهایت تحملم 4 یا 5 ساعته، زود حوصلم سر میره &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;راستشو بخواین الانم حوصلم سر رفته &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;پس ادامه دارد...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120507-113493916540680352?l=naniroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://naniroom.blogspot.com/feeds/113493916540680352/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18120507&amp;postID=113493916540680352&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18120507/posts/default/113493916540680352'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18120507/posts/default/113493916540680352'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://naniroom.blogspot.com/2005/12/blog-post.html' title='نني نيمه جون'/><author><name>Ramin Daneshmand</name><uri>https://profiles.google.com/104137295511862036805</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh5.googleusercontent.com/-Qv_xIQxnnho/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAV2k/O7dLT5GmXpw/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18120507.post-113329592226527017</id><published>2005-11-29T23:50:00.000+03:30</published><updated>2005-12-19T00:28:03.416+03:30</updated><title type='text'>به کوری چشم کرکسها قناريها هرگز نمي ميرند</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;سلام&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;یه ضرب المثلی هست که میگه به کوری چشم کرکس ها قناریها نمی میرند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:Tahoma;"&gt;درسته که چند وقتیه چیزی ننوشتم اما ما هم زنده ایم و نفس می کشیم. میدونین باید حس نوشتن داشته باشی که بعد از اینکه اغلب روزا ساعت 10 شب خسته و مرده می رسی خونه بعد از اینکه یه چیزی خوردیو یه کم رو مبل لم دادی و یه فیلم تکراری که هزار بار &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"  style="font-family:Tahoma;"&gt;mbc2&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt; گذاشته رو برای هزار و یکمین بار دیدی، حال داشته باشی که بعد از چک کردن میل باکست، به این و اون و زمین وزمان گیر بدی. یا به خودت قلمبه سلمبه بار کنی یا به اون مرتیکه تو پمپ بنزین که مکمل تو باک ماشینت نریخته بود و در نهایت پررویی یه شیشه خالی روکه مال روز پیشه از تو آشغالا در می آره تا بهت ثابت کنه که دروغ نگفته بد و بیراه بگی یا برای یه بنده خدایی که خبر مرگتو تو بلاگش منتشر می کنه یه کانمت دشمن کشون بذاری...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;می بینین زندگی سخته&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;فکر کنم دارم پیر می شم. دیگه انرژی 5 سال پیشمو ندارم.یاد زمون دانشجویی به خیر...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;صبح پا می شدم یه سر دانشگاه میزدم.اگه استاد گیر بود که می شستم تو کلاس به هر و کر اگه هم گیر نبود با بچه ها&lt;br /&gt;ولو می شدیم توخیابون از این سینما به اون سینما از این تاتر به اون تاتر، دنبال کلاسای صخره نوردی و کر و کامپیوتر و خلاصه هر چی که یا مفتی باشه یا تخفیف دانشجویی داشته باشه. یه کافی شاپ یا یه ساندویچی کثیف و بعدم خونه شاگرد خصوصیام، تازه بعدشم ایروبیک و خلاصه 11 شب شارژ شارز بدون احساس خستگی می رفتم خونه و تازه اول شب...&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;بشین پای اینترنت تا 4 صبح و فرداش روزی از نو روزگاری از نو.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;اما حالا&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;صبح بلند شو ساعت 7:30 با یه حالی که انگار صدات کردن ببرنت پای چوب دار.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;بعدم برو سر کار تا ساعت 5:30-6 بعداز ظهر (انصافا ولی هر و کره هام هنوزم براهه، سر کار بهم خوش می گذره)، بعدم یه روز در میون کلاس زبان فرانسه و پشت بندش ایروبیک یا اینکه بیا بچپ تو خونه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;البته زیاد رو حرفام حساب نکنین. من تو اینجور مواقع خیلی مودیم. 2 دقیقه دیگه اگه براتون بشکن زدم تعجب نکنین.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;نمی دونم امروز با اینکه خیلی شارژ بودم چرا این حرفا رو می زنم.آخه یه دعوای حسابی با یکی از همکارام کردم. شاید&lt;br /&gt;از نظر روانشناسی یه کم خفن باشه هان ولی دعوا منو کلی شارژ می کنه.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;یه همکار دارم کلی خنگه، از کامپیوتر اگه بگی مویزی سرش می شه نمی شه. کاغذ و مداد همین و بس. این آقای مهندس خلق و خوی تند وتیزی هم داره و زود از کوره در می ره. آخر وقت بود اومدم بهش حال بدم گفتم آقای مهندس ایجای کارتون یکم ایراد داشت من تصحیح کردم می خواین فایلای&lt;br /&gt;منو بردارین که هماهنگ باشیم، یه دفه قاط زد و هی خواست توپو قل بده تو زمین من. منم که کوتاه نمیام سعی کردم مجابش کنم بابا حالا خرابکاری کردی و خانومی می کنم بروت نمی آرم تو پررو نشو. تو کتش نمی رفت که نمی رفت.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;آخر سردید نمی فهمه چی می گم گیر داد که کامپیوترای شما خرابه منم که دیدیم طرف کلی پرته قاه قاه زدم زیر خنده اون داد می زد و منم می خندیدم.کارد می زدی خونش در نمی اومد.طرف سابقه فشار خون بالا رفتن و پس افتادنم داره به خاطر همین بااینکه از ته دل می خندیدم ولی می ترسیدم کف کنه و خونش بیفته گردنم. انصافا صحنه جالبی بود. هر کی می دید فکر می کرد ما خلیم. که همینم شد رئیسش که متوجه عجیب بودن صحنه دعوا شده بود(یکی قهقهه زنان و یکی عربده کشان)اومد وساطت کنه و حق رو به حقدار برسونه.با اینکه دمار از من بیچاره در اومد که حالیشون کنم که بابا جریان از این قراره ولی کل ماجرا اسباب تفریحم شد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;... ... ... هیس گوش کنین خوب گوش کنین، صدای بشکنم نمی آد؟ ((((((((((((((:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span lang="FA" dir="rtl"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120507-113329592226527017?l=naniroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://naniroom.blogspot.com/feeds/113329592226527017/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18120507&amp;postID=113329592226527017&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18120507/posts/default/113329592226527017'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18120507/posts/default/113329592226527017'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://naniroom.blogspot.com/2005/11/blog-post_29.html' title='به کوری چشم کرکسها قناريها هرگز نمي ميرند'/><author><name>Ramin Daneshmand</name><uri>https://profiles.google.com/104137295511862036805</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh5.googleusercontent.com/-Qv_xIQxnnho/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAV2k/O7dLT5GmXpw/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18120507.post-113173941495373079</id><published>2005-11-11T23:30:00.001+03:30</published><updated>2005-11-11T23:36:23.816+03:30</updated><title type='text'>اين يک قصه است، باورش کنيد</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;روی جلد کتاب "خانوم" نوشته مسعود بهنود نوشته بود این یک قصه است، باورش کنید. من این قصه رو خوندم و باورش کردم. سرگذشت زندگی یکی از نوادگان مظفرالدین شاه، که مادرش بعد از خلع شدن محمدعلی شاه اونو همراه شاه مخلوع و ملکه می فرسته به شوروی سابق تا از شر پدرش در امان باشه و سر از عثمانی و فرانسه و آلمان در می آره.یه شاهزاده ایروانی که فقط دوران کودکی خودشو تو دربار می گذرونه و بقیه زندگیشو روی کار اومدن رضاخان، فروپاشی امپراطوریهای روس و عثمانی و جنگ جهانی دوم متلاطم می کنه. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;اگه این کتاب دستتون اومد پیشنهاد می کنم حتما بخونینش.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120507-113173941495373079?l=naniroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://naniroom.blogspot.com/feeds/113173941495373079/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18120507&amp;postID=113173941495373079&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18120507/posts/default/113173941495373079'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18120507/posts/default/113173941495373079'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://naniroom.blogspot.com/2005/11/blog-post_113173941495373079.html' title='اين يک قصه است، باورش کنيد'/><author><name>Ramin Daneshmand</name><uri>https://profiles.google.com/104137295511862036805</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh5.googleusercontent.com/-Qv_xIQxnnho/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAV2k/O7dLT5GmXpw/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18120507.post-113155706749719887</id><published>2005-11-09T20:47:00.000+03:30</published><updated>2005-11-11T14:12:02.063+03:30</updated><title type='text'>دوستان ما</title><content type='html'>&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اگه به كادر سمت راست بلاگ من و موشه تا حالا نگاه كرده باشين، تو قسمت دوستان لينك دو تا بلاگ از بلاگاي دوستامون و اورديم. مي خوام يكم مفتي براي اين دو تا باگ تبليغ كنم.دارين منو كه!&lt;br /&gt;به عنوان يه هشدار جدي از الان بگم اگه مي خواين طرفتون روانپريش نشه سعي كنين مطالب اين دو تا بلاگو تو يه روز نخونين. چون احتمالش زياده كه يه ربع بعد از اينكه بهش پيشنهاد ازدواج دادين، با يه آژانس چيزايي كه پيشتون داره يا براتون كادو خريده رو بفرستين در خونه باباش!!! بلاگ اولي كه اسمش هاشينه، مال يكي از همكاراي سابقم و خانومشه كه بنده ارادت خاصي بهشون دارم.سلام عرض كرديم! ايشون هم ارادت بيشتري نسبت به من داره و هميشه براي نوشته هام كامنت مي ذاره و كلي خوشحالم مي كنه.(يعني شما هم بذارين ديگه) البته اگه متن كامنتاشو بخونين مي بينين كه زيادم خوشحال كننده نيست، پر از متلك و تيكه اس. بالاخره از هيچي كه بهترهJ .با اينكه منو bj خطاب مي كنه اما از خوندن كامنتاش هميشه لذت مي برم.آقا تو راحت باش من پوستم كلفته. من وايشون از قديم الايام هميشه با هم كلكل داشتيم . يادش بخير يه زماني پروژه اي كه اون مدير پروژش بود فعال شده بود و خلاصه شده بود رئيس الرؤسا. منم كه اصلا آبم باهاش تو يه جوب نمي رفت كلي كارشكني مي كردم. خيلي اذيتش كردم البته اونم تا جايي كه مي تونست منو مي چزوند. آخه مي دونين اخلاقامون خيلي شبيه به همه وهر دومون مي خواستيم تو كار حرف خودمونو به كرسي بشونيم.اگه من پسر بودم مطمئنم كارمون به كتك كاري مي رسيد. چقدر كاغذ روي ميز هم پرت كرديم و سوتي هاي كاراي همديگرو به رخ همديگه كشونديم. روزي نبود كه يه دعواي مفصل با هم نكنيم. انصافا حريف خوبي هم بود مخصوصا تو برف بازي. حالا هم كه نيست جاش خيلي بينمون خاليه. بعضي اوقات حوصلم كه سر مي ره يادش مي افتم و با خودم مي گم الان اگه بود مي رفتم پايين و سر اينكه چرا تا حالا فلان كاروكه بايد دو هفته ديگه تموم كنه ولي تا الان تحويل نداده!!،بهش گير مي دادم و يه جنجالي بابت كش رفتن موبايلم كه هميشه رو ميز همكارا حيرون و ويرونه، راه مي انداختم. ولي جدا از درگيري هاي شديد كاري كه با هم داشتيم هميشه دوست خوبي برام بوده و هست. يه وقتي فكر نكنين تو وبلاگش پر از عكساي خفن سايت rotten ها! خواهيد ديد كه در پس رويه حلبيش قلبي از طلا داره! اين اقا عاشقه! هر وقت خواستين از شر عشق و معشوقتون خلاص شين يه شعر از شعراي بلاگشو براي طرفتون بفرستين كه درجا ذوق مرگ شه و شما هم خلاص. شعرا و نوشته هاي اخيرشم براي مجالس نوحه خوني و عزاداري بدك نيست. اگه از نت بوك استفاده مي كنين حتما روي كي بوردتون يه كيسه فريزري، نايلوني چيزي بندازينن .از ما گفتن! پس فردا اگه نت بوكه بخاطر فوران اشكاتون سوخت، فحشم ندين ها!. بابا فرار نكنين نگفتم طرف دپرسه كه! مشتلق بدين كه همين روزاست كه چند تا شعرم براي مجالس عقد و عروسي بنويسه چون خانومش كه چند روزيه اومده ايران برمي گرده پيشش.(به قول خودت شاد باشين.)&lt;br /&gt;بلاگ دومي هم مال ... نمي تونم بگم. طرف كلي سكيوريتيش بالاست وعلاوه براينكه امضاش محفوظه، تموم نوشته هاشم بادي گارد داره. يعني در كامنت دونيش تخته است. تمپليت بلاگشو خيلي دوست دارم. از نظر قدمت هماهنگي كاملي با سبك نوشته هاش و طرز تفكر نويسنده!! داره. اگه مي خواين از يكي از دوستاتون كه تو بلاگش نمي تونين كامنت بذارين غير مستقيم گله گذاري كنين، لينك اين بلاگو حتما براش بفرستين. آخه تو يكي از مطالبش ازبلاگ يه بنده خدايي كه no comment! بوده كلي انتقاد شده!!!!!! خلاصه اگه از طرفداراي پر و پا قرص آزادي فكر، انديشه و بيان هستين حتما يه سر و گوشي آب بدين كه از دستتون مي ره. تو همه مطالب اين بلاگ آزادي بيان!!! موج مي زنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقاي هاشين خان بذار! هنوز اين متنو آپ لود نكرده ، يكي از كامنتهاتو كه مطمئنم با خوندن همون پاراگراف اول تو مغزت سبك سنگين مي كني تا برام بفرستي خنثي كنم!&lt;br /&gt;درسته كه الان كسي بلاگ ما رو نمي شناسه اما مطمئن باش تا چند وقت ديگه مجبورمي شي در ازاي هر كليكي كه رو لينك وبلاگت (كه قطعا به خاطر اين متن تبليغاتي منه)مي شه، شونصد دينار افغانستان بهم بدي.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;در خاتمه ازت خیلی ممنونم كه با گذاشتن يه عكس هنري!!! و يه نوشته كوتاه اما تاثير گذار، دوستاتو به خوندن بلاگمون ترغيب كردی و لينك بلاگ من و موشه رو تو بلاگ خودتون آوردی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;هاها&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;مهم:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بازم دوباره نقشم گرفت و تونستم حرص بعضیا رو در بیارم. گریه نکن کامنتتو بذار و خودتو خالی کن!&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120507-113155706749719887?l=naniroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://naniroom.blogspot.com/feeds/113155706749719887/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18120507&amp;postID=113155706749719887&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18120507/posts/default/113155706749719887'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18120507/posts/default/113155706749719887'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://naniroom.blogspot.com/2005/11/blog-post_113155706749719887.html' title='دوستان ما'/><author><name>Ramin Daneshmand</name><uri>https://profiles.google.com/104137295511862036805</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh5.googleusercontent.com/-Qv_xIQxnnho/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAV2k/O7dLT5GmXpw/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18120507.post-113130872267267168</id><published>2005-11-06T23:45:00.000+03:30</published><updated>2005-11-06T23:55:22.696+03:30</updated><title type='text'>خودشيفتگي</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="AR-SA"   style="font-family:Tahoma;color:#333333;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;امشب موشه با هيجان  داشت متن"بعد هفتم" رو تو اتاقش مي نوشت، از كنارش رد شدم كه برم گلاب به روتون...كه نگاهم يه كلمه خدا رو از بين صدها كلمه اي كه رو مانيتورش ورجه وورجه مي كرد، قاپيد. منهم كه از متن عاشقانه اي كه چند دقيقه قبلش از بلاگ يكي از دوستامون خونده بودم( كه در فراق زنش خودشو به در و ديوار مي زد و موهاشو مي كند _ چشم در برابر چشم)،خيلي هيجانزده بودم، به خيال اينكه بحث، بحث خدا و ربوبيته از توي همون  گلاب به روتون داد زدم:موشه بنويس من خدام. وقتي كار آپ لودش تموم شد منم كه كنجكاو به اون درجه كه بعضيا مي گن فضول، رفتم ببينم چي نوشته. ديدم تو متنش كلمه خدا رو فقط تو سه تا جمله بكار برده كه سوميش اينه: &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"   style="font-family:Tahoma;color:#333333;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;"ننی تو یک کلمه میگه بنویس من خدام منم باهاش موافقم." &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="AR-SA"    style="font-family:Tahoma;font-size:85%;color:#333333;"&gt;اين جمله كه نسبت به اين متن خيلي نامتناسب بود و موشه با نوشتنش يه حال تمام عيار بهم داده بود، منو ياد يه خاطره انداخت:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="AR-SA"    style="font-family:Tahoma;font-size:85%;color:#333333;"&gt;من و موشه يه زماني مي رفتيم كلاساي عمومي دكتر مجد.حتما دكتر مجدو مي شناسين روانپزشك و روانشناس معروفيه. يه مرد با قد و قامت متوسط، خوش لباس و مرتب با يه ريش پرفسوري مخصوص روانشناسا. خوش صحبت و خون گرم و در عين حال خودشيفته ترين آدمي كه تا حالا ديدم.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"    style="font-family:Tahoma;font-size:85%;color:#333333;"&gt; و اما آدمايي كه اونجا مي اومدن. ٩٠ درصد مشكلات حاد داشتن، يكي تازه با نامزدش بهم زده بود، و انگار تازه از گور دراومده بود بيرون، يكيشون خفن و عصبي آدامس مي جوييد، مجرد بود و انگار مي خواست با اون فكش گندش خرخره همه مردا رو بجوه، يه مادر و دختر كه هر دو از مخ آزاد بودن، يه زنه كه شوهرش براي درس خوندن رفته بود خارج از كشور و با دختر كوچكش درگير بود و يه دختره كه رو نرو من بود و همچين پاچه خواري دكترو مي كرد و نت بر مي داشت كه انگار نشسته سر كلاساي كنكور قلمچي! هر جلسه همچين التماس مي كرد كه دكتر از طالع خورشيدي و نقشش توشخصيت آدما برامون بگه كه انگار نيوتنه و لنگ اون سيبه كه بخوره تو كلش كه يه قانون جديدو كشف كنه...البته يه زوجي كه تازه ازدواج كرده بودن بنامهاي نني و موشه هم توشون بودن كه باور كنين از همشون نرمال تر بودن گرچه هر دوشون داشتن اين اواخر داشتن تيك عصبي مي گرفتن و خيلي سوژه هاي جالب ديگه كه به مرور كشفشون مي كرديم كه هم برامون سرگرمي بودن هم موضوع خنده ها و غيبتامونمون تو راه برگشت به خونه. گاهي اوقات تو نخ هر كدوماشون رفتن از بحث كلاس جالب تر و آموزنده تر!! بود. خدا آخر و عاقبت همشونو به خير كناد!(مامان بزرگ وارد مي شود).&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"   style="font-family:Tahoma;color:#333333;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;بحثايي كه دكتر تو كلاس مطرح مي كرد براي من كه خيلي مفيد بودن. اينكه شخصيت آدم چه جوري از بچگي شكل مي گيره و چه چيزايي تو فرمش تاثير مي ذاره برام خيلي جالب بود، و جالب تر از همه اين بود كه آدم ناخودآگاه سعي مي كرد اين چيزا رو تو وجود خودش و ديگران كشف كنه. عين اين دانشجوهاي سالهاي اول پزشكي كه هي خودشو مي جورن تا آثارهر درد و مرضيو كه باهاش آشنا مي شن تو خودشون پيدا كنن. البته اين دوره كلاسا رو تا آخر نرفتيم چون دكتر بنا به درخواست دختراي دم بخت و پسراي دو در شده،روانشناسي ادما رو از ١٨ سالگي و روابط دختر و پسر شروع كرده بود.من و موشه هم كه از وسطاي دوره خودمونو زور چپون كرده بوديم تو كلاس، بعد از چند جلسه، ديديم كلاس رسيده به قسمت مرگ و مير و بعدم از اول. تولد و دوره نوزادي و بچه.. كه اينجا بود كه بريديم و در معلومات روانشناختي ارزندمون خلايي بين دوره نوزادي تا ازدواج بوجود اومد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="AR-SA"    style="font-family:Tahoma;font-size:85%;color:#333333;"&gt;تو همين كلاسا بنده يك بعد از ابعاد شخصيتم رو البته با كمك اقاي دكتر كشف كردم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="AR-SA"    style="font-family:Tahoma;font-size:85%;color:#333333;"&gt;اين كلاسا تو يه اتاق ٢٠ متري كه وسطش يه ميز كنفرانس گذاشته بودن و دور تا دورشم صندلي بود، تشكيل مي شد. طبق رسم و رسوم كلاساي عمومي هر كي زودتر ميومد جاي بهتر نصيبش مي شد و اونايي كه تاخير داشتن يه صندلي تاشو از جايي گير مي آوردن و خودشونو مي چپوندن تو كلاس.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;color:#333333;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="AR-SA"    style="font-family:Tahoma;font-size:85%;color:#333333;"&gt;يه روز كه من و موشه دير رسيده بوديم با عجله به منشي بدعنقش كه بعدن فهميدم خواهر زنش بوده و موقعيت سياسيش اقتضا مي كرده تيريپش اون طوري باشه، پول اون جلسه رو داديم و يه سركي كشيديم تو كلاس. دكتر هنوز نيومده بود. صندليهاي دور ميز كه پر بود كه هيچ، جا براي گذاشتن صندلي تاشو هم نبود. موشه رفت كه از يه جايي صندلي گير بياره. همين طور كه با چشمم داشتم جاهاي ممكن براي گذاشتن دو تا صندلي رو برانداز مي كردم،چشمم افتاد به صندلي خالي دكتر كه روبروي در و بالاي ميز گذاشته شده بود. با فاصله از صندلياي ديگه. مثل يه تخت پادشاهي. بدجوري اون صندلي چشمو گرفته بود. انگار كه افسون شده بودم. بدون اينكه به موشه كه از پشتم با دو تا صندلي داشت مي اومد نگاه كنم، تو اون همهمه وراجي كردن در و ديوونه ها بلند گفتم من مي خوام بشينم اينجا و رفتم به طرف صندلي و نشستم. چند ثانيه نگذشته بود كه دكتر اومد و همه به احترام از جا پاشدن. منم ناچار پاشدم و در حاليكه لب و لوچم از اينكه صندلي با اون ابهت و از دست داده بودم آويزون بود،  كز كردم رو صندلي كه موشه به زحمت گوشه كلاس جا داده بود.كلاس شروع شد و كم كم صندلي محقري كه روش نشسته بودم داشت از يادم ميرفت كه بحث يه جورايي كشيده يا بهتر بگم كشونده شد به خودشيفتگي. اولين مثالي كه دكتر زد اين بود. بعضي از آدما دچار خودشيفتگين، مثلا شاگردي وارد مي شه و مي شينه سر جاي استاد. اينو كه گفت احساس كردم همه بچه ها زير چشمي دارن منو مي پان و تو دلشون پوزخند مي زنن. منم خودمو جمع و جور كردم، كمرمو راست كردم و به روي خودم نيوردم و وانمود كردم دارم نت بر مي دارم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"    style="font-family:Tahoma;font-size:85%;color:#333333;"&gt;تو ماشين موقع برگشتن به خونه با موشه به اين نتيجه رسيديم كه طرف من و ديده يا صدامو شنيده و مخصوصا با اين حرفش خواسته يه گوشمالي بهم بده و تيز بازي دكتر !كلي اسباب تفريحمون شد...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="AR-SA"    style="font-family:Tahoma;font-size:85%;color:#333333;"&gt; من خدام!!!!!!!!!!... اين جمله دوباره منو به اين فكر انداخت كه من واقعا خودشيفتم...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="AR-SA"    style="font-family:Tahoma;font-size:85%;color:#333333;"&gt;خوب عيب نداره آخه من فقط خود شيفته نيستم. موشه شيفته هم هستم. موشه هم نني شيفته و كار شيفته و ...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"    style="font-family:Tahoma;font-size:85%;color:#333333;"&gt;&lt;br /&gt;... اي بابا اين نوشته ام عجب شفته اي شد!!!!!!!!!!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120507-113130872267267168?l=naniroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://naniroom.blogspot.com/feeds/113130872267267168/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18120507&amp;postID=113130872267267168&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18120507/posts/default/113130872267267168'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18120507/posts/default/113130872267267168'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://naniroom.blogspot.com/2005/11/blog-post.html' title='خودشيفتگي'/><author><name>Ramin Daneshmand</name><uri>https://profiles.google.com/104137295511862036805</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh5.googleusercontent.com/-Qv_xIQxnnho/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAV2k/O7dLT5GmXpw/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18120507.post-113052858430959201</id><published>2005-10-28T23:03:00.000+03:30</published><updated>2006-01-29T14:32:22.050+03:30</updated><title type='text'>شيطون بلا</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;اولين سانسور وب لاگ ما....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120507-113052858430959201?l=naniroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://naniroom.blogspot.com/feeds/113052858430959201/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18120507&amp;postID=113052858430959201&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18120507/posts/default/113052858430959201'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18120507/posts/default/113052858430959201'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://naniroom.blogspot.com/2005/10/blog-post_28.html' title='شيطون بلا'/><author><name>Ramin Daneshmand</name><uri>https://profiles.google.com/104137295511862036805</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh5.googleusercontent.com/-Qv_xIQxnnho/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAV2k/O7dLT5GmXpw/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18120507.post-113051450735505358</id><published>2005-10-28T19:11:00.000+03:30</published><updated>2005-10-28T20:35:14.840+03:30</updated><title type='text'>no comment</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;تو عرفه اجتماع ما رسمه كه مي گن: فلان كار پسرونست و بهمان كار دخترونه. مثلا ضايعه كه برادر من حلواي دورنگ مي پزه يا من موقع رانندگي دستمو از پنجره ماشين(به قول همكارام مثل راننده تاكسي ها) مي ذارم بيرون يا هميشه دلم مي خواسته سرپرست كارگاه يه پروژه باشم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;اين دليل نمي شه كه من دلم مي خواد راننده تاكسي باشم يا كارهاي مردونه بكنم ،با اينكه باد بخوره به كف دستم حال مي كنم و هميشه دوست داشتم يه كار پر تنش و پر هيجان داشته باشم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;هيچوقت دلم نخواسته پسر باشم. هميشه از اينكه دختر به دنيا اومدم احساس خوبي داشته ام. &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;دوست دارم اگه یه روزی روزگاری بچه ای هم داشته باشه اول سالم باشه بعدم دختر باشه!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;یه روز با مامان موشه بحث جنسیت بچه بودمن گفتم:"بابا پسر چیه تا بچس باید مواظبش باشی که خودشو خونه رو آتیش نزنه ( پسر یکی از آشناهامون بچه که بود تو کفش باباش آتیش روشن می کرد)دوران بلوغش هم باید قلدریشو تحمل کنی و بپاییش یه وقت معتاد نشه وقتی هم که زن می گیره می ره دنبال خونه زندگیشو بی خیال ننه بابا" البته بعدش فهمیدم چه گندی زدم با این حرف زدنم.آخه موشه انصافا اینطوری نیست، پسر خیلی خوبیه. صبحهای جمعه که من تا ساعت 1و2 معمولن خوابم می ره و بهشون سر می زنه ، کامپیوترشونو درست می کنه، ماهوارشونو ردیف می کنه و ... منهم از اون آدما نیستم که بخوام بهش گیر بدم... البته اخيرا يه متني راجع به عروس و مادر شوهر نوشته كه تو بساطي كه داشتم راه مينداختم تك چرخ زده ولي به زودي يه جواب دندان شكن بهش مي دم. اين داستاناي عروس و مادرشوهر بيشترش زاييده تخيل مرداس.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;ولي خيلي از دخترا دلشون مي خواد پسر بودن. اينو تو دختراي ايروني بيشتر مي شه ديد. بعضي هاشون به حسرت خوردن كفايت مي كنن و دستشون و مي ذارم زير چونشون و به طرز لباس پوشيدن پسرا، وجهه متفاوتشون تو خونواده هاي سنتي و تو اجتماع(متاسفانه يه واقعيته)و دعواها و قلدري كردناشون نگاه مي كنن و از ته دل آه مي كشن و مي گن:كاش ما هم پسر بوديم، كاش... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;ولي يه دسته ديگه سعي مي كنن پسرنمايي كنن و تا جايي كه مي تونن اداي پسرارو در بيارن، خلاصه مي شن كلاغي كه مي ياد راه رفتن كبكو تقليد كنه راه رفتن خودشم يادش مي ره!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;مثلا نشستي تو يه مجلس رسمي يا عروسي ميبيني طرف با شلوار جين بگي كه خشتكش تا زانواش مي رسه و يه ٥ كيلويي زنجير بهش آويزونه و يه تي شرت گل و گشاد تنشه مي آد وسط و با آهنگ شب،شب شعر و شوره باباكرم مي رقصه. يا مي شن طرفدار پر و پا قرص فوتبال. ورد زبونشون مي شه تيم انتر ميلان و نمي دونم چي چي يونايتد و مي رن تو خط جمع كردن عكساو پوسترهاي علي كريمي و علي موسوي(اگه عكساي بن افلك يا جورج كولني رو جمع مي كردن باز يه چيزي حداقل خوش تيپن!!)تازه اونم نه بخاطر اينكه واقعا ورزش فوتبالو دوست دارن،(واقعا دخترايي كه اينطورين چند تان؟) بخاطر اينكه ورزش مورد علاقه پسراس و بتونن خودشونو بچپونن تو بحثاي كارشناسانه(!) پسرا كه معمولا بين هر چند تا پسري كه دور هم جمع شدن پيش مي ياد. حالا كه صحبت به اينجا كشيده شد يه كم مي خوام بزنم تو جاده خاكيو از فوتبال بگم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;فوتبال تنها ورزشيه كه ازش&lt;b&gt; بدم&lt;/b&gt; مي آد. هيچ وقت به ديدن مسابقات فوتبال علاقه&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" dir="ltr"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;ي نداشتم حتي مسابقات ملي . به هرحال يه چيزي داره كه اينهمه آدم طرفدارشن .نمي گم من با بقيه فرق دارم ها! ولي خوب اونا خودشونن و منم نني ام! خدا راشكر موشه هم خوره فوتبال نيست. اونقدر كه بازيهاي اسنوكر رو دنبال مي كنه بازي هاي ليگهاي فوتبال و نگاه نمي كنه. معلوماتم هم درباره اصطلاحاي فوتبال و تيما و فوتباليستاي ايراني و خارجي بطرز اسف باري كمه و فقط مي دونم اوت چيه و پنالتي! &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;خلاصه اينطوري بگم من اوت اوتم. البته اين جاي خوشحالي نداره ها ضايعه بعضي اوقات آدم سوتي هايي مي ده كه ... بذارين يكيشونو براتون تعريف كنم تا بهتر حس كنين.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;چندوقت پيش من و دو تا از همكاراي خانومم نشسته بوديم و حرف مي زديم رويا(نزديكترين همكارم)برگشت به اون يكي گفت: ديشب فلان چيز (اسم يكي از تيمهاي خارجي)و ديدي، خيلي باحال بود،منم كه ظرفيت اينو ندارم خارج از يه بحث باشم و فقط گوش كنم گفتم:كجا نشون داد؟ &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"  style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;mbc4&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;؟ يه نگاهي بهم كرد و گفت : نه بابا تلويزيون خودمون. منم با ناباوري گفتم: وا! از كي تا حالا تلويزيون ايران اسم سريالا رو دوبله نمي كنه!! بهتره در مورد عكس العمل اون دو تا چيزي نگم. خانومي كردن و موضوع و دست نگرفتن وگرنه تا يه ماه سوژه مي شدم...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;خوب چي مي گفتم...&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;آهان پشت سر دختراي پسر نما غيبت مي كردم. اون خفناشون كلشونو با نمره ٤ مي تراشن. البته خودمم يه بار موهامو تيفوسي زدم بعد چون فهميدم پشت كلم پخه و نيمرخم خيلي ضايع بود ديگه موهامو خيلي كوتاه كردم. آقا من اصلا نمي گم كه دختر بودن به اينه كه تارزان از موهاي بافته شدش به عنوان طناب استفاده كنه، ولي مي گم نيت و هدف آدم تو هر كاري مهمه.يه بيچاره اي ممكنه براي اينكه داره كچل مي شه كلشو با تيغ بتراشه. اصلا كلش مال خودشه دوست داره بذاره زير گيوتين، اما هويت رو بايد فوت فوتش كرد كه گرد و خاك روش نشينه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right" align="left"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120507-113051450735505358?l=naniroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://naniroom.blogspot.com/feeds/113051450735505358/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18120507&amp;postID=113051450735505358&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18120507/posts/default/113051450735505358'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18120507/posts/default/113051450735505358'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://naniroom.blogspot.com/2005/10/no-comment.html' title='no comment'/><author><name>Ramin Daneshmand</name><uri>https://profiles.google.com/104137295511862036805</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh5.googleusercontent.com/-Qv_xIQxnnho/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAV2k/O7dLT5GmXpw/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18120507.post-113027324696911596</id><published>2005-10-26T00:10:00.000+03:30</published><updated>2005-10-26T00:28:45.176+03:30</updated><title type='text'>زن</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;از واژه "زن" متنفرم، وقتی یکی می گه "زن" یاد یه خانوم چاق و خیکی می افتم که رژ لب قرمز نامرتبی زده وآب دهنشش کنار چادرش سفیدک زده ،از دست لخت سفیدش هم که تا آرنج النگوهای طلا ست یه دو جین بچه آویزونه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;با اینکه خودم یه زنم ولی از این کلمه چندشم می شه. البته موشه بعضی وقتا موشه بهم می گه "زن جان" ولی از این لفظی که بکار می بره خوشم می آد چون حس همسر بودنو بهم القا می کنه، تازه موشه موشه است دیگه هر چی صدام کنه از نظرم بی نقصه(موشه! داری منوکه)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;سوء تفاهم نشه من با ازدواج کردن يا "زن" و جنس مونث بودن مشکلی ندارم ها فقط این کلمه دو حرفی حالمو بهم می زنه و احساس مي كنم همون زن چادريه ام كه پشت سر اقاشون راه مي افته! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;شاید دلیل تنفر من از این اسم باشه که هر جا رو نگاه می کنی یا از هر کی میشنوی همه مي خوان &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;این کلمه دو حرفی بي ريختو بكوبونن نو مخت و بگن حواست باشه ها! (با اينكه بعضي&lt;br /&gt;جاها هندونه مي ذارن زير بغلمون و مي فرستنمون عرش اعلي!!!...) تو آدمي ولي زني&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;روز &lt;b&gt;زن&lt;/b&gt;، مجله &lt;b&gt;زن&lt;/b&gt; روز، &lt;b&gt;زن&lt;/b&gt; و محیط کار، آزادی &lt;b&gt;زنان&lt;/b&gt;، جامعه&lt;b&gt; زنان،...&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;ای بابا شماها کار و زندگی ندارین، همه مشکلات جامعه بشریت حل شدن حالا گیر دادین به ما!&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;مگه ما موضوع آب و هوا یا یه حزب سیاسییم که اینقدر جداگانه و خاص رومون زوم می کنین، یعنی مردا هیچ درد و مرضی ندارن، خوبه اکثر معضلات اجتماعی و ناهنجاریها رو مردا درست می کنن.حالا ما خانومی می کنیم و به روتون نمی آریم دیگه روتونو زیاد نکنین. البته اینجا رو تند رفتم، نباید به مردا اینطوری می توپیدم آخه نصفه تقصیر جدا کردن این دو دسته از همدیگه هم تقصیر بعضی از ما زناست(اه اه اه اه)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;من نمی گم ما زنها مشکل نداریم ها! چرا داریم زیاد هم داریم ولی شما مردا هم دارین، یه مجله درست کنین و اسمشو بذارین مرد روز، یه انجمن بسازین اسمشو بذارین انجمن مردان. ما که بخیل نیستیم. ما هیچ علاقه ای به مسائل خصوصی و مردونتون نداریم ولی جایی که حرف از آدما مي زنن، نمي گم &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;بي نوبت بريم تو ولي حداقل زيرآب نزنين. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:Tahoma;"&gt;مشكل اينه كه خيلي از زناي روشنفكر! جور ديگه اي وارد اين بازي مي شن، رفتند تو قالب فنینیسم و از این چرت و پرتا! به نظر من برای سوء استفاده کردن از&lt;b&gt; آدما &lt;/b&gt;ایده جالبیه ولی در نهایت احمقانست. اینطوری دارن خودشونو &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"  style="font-family:Tahoma;"&gt;bold&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt; می کنن. می خوان به همه ثابت کنن که آقا ما هم هستیم و تازه بهتر و مقتدر تر از شما مردا هم هستیم. یکی نیست بهشون بگه آدم وقتی می خواد چیزی رو به کسی ثابت کنه که خودش تو دلش اون چیزو قبول نداشته باشه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;شماها می خواین از طرفتون استفاده کنین، حقتونو بگیرین عرضشو دارین بکنین نوش جونتون. حالا دیگه چرا داد می زنین و از خودتون ضعف نشون می دین و زن بودنتونو می کنین پیرهن عثمون!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;اصلا به من چه! هر کی هر کاری می خواد بکنه، بکنه و هر چی می خواد بگه، بگه! اينقدر عربده بكشين زنان! زنان! كه صداتون مثل صداي منشي شركت ما بشه!فقط منو قاطیه خودتون نکنین اصلا من "زن" نیستم من ننی ام!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120507-113027324696911596?l=naniroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://naniroom.blogspot.com/feeds/113027324696911596/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18120507&amp;postID=113027324696911596&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18120507/posts/default/113027324696911596'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18120507/posts/default/113027324696911596'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://naniroom.blogspot.com/2005/10/blog-post_26.html' title='زن'/><author><name>Ramin Daneshmand</name><uri>https://profiles.google.com/104137295511862036805</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh5.googleusercontent.com/-Qv_xIQxnnho/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAV2k/O7dLT5GmXpw/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18120507.post-113018056418245860</id><published>2005-10-24T22:32:00.000+03:30</published><updated>2005-10-24T22:43:50.670+03:30</updated><title type='text'>نني مي نويسه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;سلام&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;مي دونين هميشه نوشتن برام سخت بوده، اگه بهم بگن راجع به فلان مساله حرف بزن تا صبح حتي اگه كوچكترين معلوماتي هم نداشته باشم براتون مي برم و مي دوزم و حرف مي زنم ، البته شايد فقط ١٠درصدش مربوط به بحث باشه ها ولي اگه بگن يه كلمه از اون چيزايي كه گفتيو بنويس انگار مي خوان جونمو بگيرن.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;هيچوقت خاطراتمو ننوشتم حتي اون دفتر خاطرات هاي قفل دار كه زماني مد شده بود و قفل دفتر هر كي كه كوچيكتر بود نشون مي داد كه دفتر خاطرات &lt;/span&gt;&lt;u&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;اصيل &lt;/span&gt;&lt;/u&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;تري داره هم نتونست منو قلقلك بده كه چار كلمه توشون بنويسم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;فقط تو دوران دانشجوييم وقتي اتفاقات خاصي مي افتد،مثل روزهاي تولدتم و يا وقتي از دست موشه شاكي مي شدم، مخصوصا وقتي ناراحت بودم تو يه دفترچه فكستني؟ يه چيزايي مي نوشتم، ولي وقتي بعدن مي رفتم سراغشون اعصابم خورد مي شد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;آخه نمي دونين همشون با يه عجز و لابه اي شروع مي شدن كه نگو، پر بودن از فحشاي ١٨+ به زمين و زمان و هر كسي كه تو اون لحظه به فكرم مي اومد.هر كي اونا رو مي خوند فكر مي كرد الان تو حموم نشستم و در حالي كه خون از مچ دستام فواره مي زنه دارم آخرين ناله و نفرينامو نثار آدم و عالم مي كنم ولي همشون بدون استثنا به طور احمقانه اي اينطوري تموم مي شدن:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;"الان داره تيتراژ فلان سريال و پخش مي كنه مي رم تلويزين ببينم، بر ميگردم" يا مثلا "نمي دونم چرا يه دفعه اينقدر خوابم گرفت فردا بقيشو مي نويسم"يا چيزاي ديگه كه نشون مي داد حوصلم سر رفته و دو در كردم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;با اين تفاسير مي شه حدس زد كه هيچوقت اين بعدن ها و فردا ها نمي رسيدن بنابراين هيچوقت نوشته هام سرانجامي نداشته.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;اين وب لاگ اولين تجربه نويسندگي منه، پس اگه ديدين وسط يه بحث داغ چند تا نقطه ديدين خيلي متعجب نشين طول مي كشه تا عادت كنم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;البته دررفتن من از نوشتن ريشه تو دوران بچگيم داره.يادمه دوران جنگ بود و ما تهرانيهاي جنگ زده!پناه آورده بوديم به كوه و بيايون و ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;ما هم كه تو چمخاله ويلا داشتيم رفتيم اونجا.صبح كه مي شد يكي از بابا ها تموم بچه هاي جنگ زده كوچه رو ميريخت تو ماشينشو و مي برد يه مدرسه توي روستاي چمخاله كه مال بچه هاي جنگ زده تهراني بود.اونجا من مزه مدرسه مختلط رو چشيدم.مدرسه نگو هتل بگو.از كلاس سوم تا پنجم توي يه كلاس مي ريختن و تو هم وول مي زدن.مامان يكي از بچه ها هم مي شد معلممون.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;يادمه اون موقع من سوم دبستان بودم.يه پسري توكلاسمون بود كه من ازش خيلي خوشم مي اومد فقط يادمه چشاش آبي بود و موهاش مشكي.به نظرم خيلي خوشگل بود،تازه مامانش هم معلممون بود.يعني هم وجاهت داشت هم قدرت!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;خواهربزرگ من بر عكس من تو نوشتن استاده.يه دفعه سر كلاس انشا معلوشون مي گه پاشو انشاتو بخون اونم با اينكه چيزي ننوشته بوده،في البداهه شروع كرده به اتشا خوندن،خلاصه معلمش از اونجايي كه دفترشو ورق نزده بوده مچشو مي گيره!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;يه متن تخيلي هم نوشته بوده كه تو منطقه اول شده بوده و به خاطرش جايزه گرفت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;يه بار معلممون يعني مامانش بهمون گفت انشا بنويسين در مورد هر موضوعي كه مي خواين.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;خلاصه منم كه مي خواستم اين مادر و پسررو حسابي تحت تاثير خودم قرار بدم همون انشايي كه خواهرم به خاطرش جايزه گرفته بود رو كپ زدم و رفتم سر كلاس خوندم.وقتي انشام تموم شد انتظار داشتم كه بگه"آفرين چه دختر باهوشي.خودت اين انشا رو نوشتي يا پدر و مادرت كمكت كردن،اونوقت منم محجوبانه سرمو بندازم پايين و زير چشمي پسرشو بپام و بگم خودم تنهايي نوشتم! اما زنك نه تنها تشويقم نكرد فقط يه نمره بيست پاي دفترم چپوند و با انگشت به بغل دستيم اشاره كرد كه بيادوانشاشو بخونه .بعدها فكر كردم كه يا زن خرفتي بوده كه عقلش نرسيده همچين انشايي از يه بچه ٩ ساله بعيده يا اصلا گوش نمي كرده يا فهميده كپ زدم و به روي خودش نيورده.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;خلاصه در هر حالت يكي از دلايلي كه طبع نويسندگي منو كور كرد همين خاطره بود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;چون كم مي نويسم بعضي اوقات تو ديكته كلمات هم سوتي هاي خفن ميدم. مثلا تو نامه هاي اداريم به كارفرما مدتها كلمه "مزبور" رو "مذبور" مي نوشتم كه اين سوتي رو يكي از همكارام درآورد و كردش پيرهن عثمون. هنوزم كه هنوزه(يادت بخير آقاي &lt;/span&gt;&lt;u&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;مشمول الزمه) &lt;/span&gt;&lt;/u&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;با اينكه رفته خارج از كشور وقتي بهم ايميل ميزنه برام دست مي گيره و بهم مي خنده.ناسلامتي ما فوق ليسانس مملكتيم و برامون كلي افت داره.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;سرتونو درد نيارم با نوشتن تو اين وبلاگ مي خوام حداقل به خودم ثابت كنم كه همون طور كه مي تونم خوب حرف بزنم خوب هم بنويسم.(بازم آخرشو سمبل كردم آخه حوصله خودم سر رفت چه برسه به شما!)&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;نني&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120507-113018056418245860?l=naniroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://naniroom.blogspot.com/feeds/113018056418245860/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18120507&amp;postID=113018056418245860&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18120507/posts/default/113018056418245860'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18120507/posts/default/113018056418245860'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://naniroom.blogspot.com/2005/10/blog-post.html' title='نني مي نويسه'/><author><name>Ramin Daneshmand</name><uri>https://profiles.google.com/104137295511862036805</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh5.googleusercontent.com/-Qv_xIQxnnho/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAV2k/O7dLT5GmXpw/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
